هدیه زندگی
پسرم سروش امروز که این پستو دارم برات مینویسم دقیقا روزاییه که میرم خونه مامان جون و برای اسباب کشی کمکشون میکنم. مامان جونت داره به ما نزدیک تر میشه تو خونه جدید و این خیلی خوبه. قبلش هم درگیر عوض کردن دکوراسیون خونه و چیدن وسایلت بودیم. بابا خیلی به مامان کمک کرد که اذیت نشه. خاله طیبه و مامان جون هم کلی کمک کردن. یه روزی هم مهمونی گرفتیم و عمه ها و خاله ها و زن دایی ها دور هم جمع شدن و وسایلتو دیدن. تو این مدت اتفاقای بامزه ای هم افتاد. برای اولین بار سکسکه هاتو حس کردم و خیلی حس شیرینی بود. دل مامانی الان یه عالمه ترک خورده تا بتونه تو رو تو خودش جا کنه. هر وقت بابا حالتو میپرسه بهش میگم امروز 2 تا ترک جدید ساختی! الان هم...





