گنجشکک اشی مشی...
سروش عزیزم
دارم آهنگ گنجشکک اشی مشی فرهادو گوش میکنم. گرچه تو از آهنگای شهرام ناظری بیشتر خوشت میاد و موقعی که برات میذارمشون حسابی تکون میخوری و تو دلم دست و پا میزنی. حالا دیگه میشه دستاتو از روی شکمم ببینم. بابا رضا هم بعد از ظهرا که میاد خونه میبینه اون دست و پای کوچولوتو که زیر پوست دلم تکون میخوره و با تعجب نگاه میکنه و تو دلش قربون صدقه ات میره.
اما حالا که این آهنگو گوش میکنم به روزایی فکر میکنم که به دنیا اومدی و نگرانت میشم. نگران روزایی که توی این دنیا زندگی خواهی کرد و فراز و نشیب های زیادی در انتظارته. مثل هر آدم دیگه و باید این مسیرها رو طی کنی تا به رشد و کمال برسی و شاید لطفش به همین باشه.
چون آدما تو فرازها و نشیب ها ساخته میشن، امتحان میشن و عبور میکنن و تجربه کسب میکنن برای مسیرهای بعدی.
اما یادت باشه، در همه عمرت خدارو رو فراموش نکن و بدون که حتی اگه من نباشم، بابات نباشه و هیچ کس دیگه ای هم نباشه، خدا همیشه با تو بوده و هست و خواهد بود و بهترین دوستت از وقتی که به وجود اومدی تا همیشه است.
* حالا دیگه فقط دو سه هفته تا اومدنت به این دنیا باقی مونده و من از حالا نگران کوچکترین چیزایی هستم که ممکنه من و تو رو با خودش درگیر کنه. حتی از برخورد اطرافیان میترسم. حتی به این فکر میکنم کسی بخواد با محبتاش تو رو اذیت کنه و اون وقت من باید همه چیزو کنار بذارم و از تو محافظت کنم و این وظیفه منه. برام دعا کن سروش. دعا کن مادر خوبی برات باشم.
نوشته شده در:



گنجشکک اشی مشی...
